دخترکم در حد سوار شدن ترن هوایی شهر بازی ذوق زده بود و من از اینکه از شیشه ی
اتوبوس بی آر تی فقط نظاره گر ترافیک سنگین قبل از عید هستم نه مبتلا به آن .
با این اتوبوس بیشتر از نیم ساعت طول نمیکشد که به مقصد برسیم و این دلیلی شد تا
از روی اجبار نه از روی خوش قلبی !صندلی رو به باسن ِ گنده ی خانمی که با تمام وزن رو
صورتم خم شده بود ببخشم.
دستمال کاغذی رو از کیفم بیرون اوردم . یکی به دخترک و یکی هم برای خودم تا میله را
بهداشتی تر چنگ بزنیم .
ارووم گفتم با این میله ی پشت صندلی رو بگیر .این میله ها خیلی آلوده ن و ممکنه ویروسی
بشیم .دخترکم از همین هم ذوق کرد و با خوشحالی دستمال کاغذی رو مچاله کرد و میله رو
محکم چسبید . پیش خودم فکر کردم چقدر بچه ها میتونن مثبت باشن که از هر چیزی توی
زندگیشون اینقدر لذت ببرن .
خانم باسن گنده که با فداکاری من روی صندلی ولو شده بود گفت: چرا با دستمال کاغذی؟
توضیح دادم که از یه ویروس آنفلوانزای کشنده تازه جان سالم به در برده ام و دلم نمیخواد
دوباره میزبان ویروسی دیگه باشم .
خانم پیری با تاسف و تاثر نگاهی بهم کرد و گفت : طفلک
خانم جوان تری که نقش فرهیخته ی جمع را بازی میکرد گفت: برو دکتر روانشناس .اشکالی
نداره فقط قرص میده بخوری و خوب بشی.
چشمم به پسر کوچولویی بود که تلو تلو میخورد و هر از گاهی با سرو وصورت به پشت صندلی
و پای خانمها اصابت میکرد .
خانم باسن گنده که با فداکاریِ من روی صندلی ولو شده بود زیر لب گفت : خودشو لوس کرده.
و من پیش خودم فکر کردم اگر این خانم جوان با چادر و پسر کوچولو معصومش یک ایستگاه زودتر
سوار شده بودند و من صندلیم رو با کمال میل در اختیارشون گذاشته بودم، الان
غصه ی صندلی از دست رفته رو نمیخوردم.
خانم مسنی گفت: به شماها چه ؟راحتش بذارین.
احساس یه بیمار وسواسی بهم دست داده بود در حالی که فقط میخواستم ویروسی نشم.
پیرزن با دلسوزی گفت:توکل داشته باش .دلتو قرص و محکم کن هیچی نمیشه .
لبخند زدم.من وسواسی نیستم مادر جان .نگران نباشین .
پسرکوچولو که همراه مادرش بود تعادلش رو از دست داد و کفش خانم باسن گنده رو لگد کرد .
کفش پسرک ،گٍلی بود و خانم باسن گنده با فریاد گفت :اه شما که بلد نیستین، سوار وسیله ی
عمومی نشین .
خانم فرهیخته ی جمع گفت: بهتره به تربیت بچه ها اهمیت بدین اینجوری خودتون هم راحتین .
دخترکم همچنان با ذوق از شیشه بیرون رو نگاه میکرد .
پیرزن گفت:...
خانم باسن گنده ولو شده رو صندلی گفت:...
زن جوان فرهیخته گفت :...