تبليغاتX
سیرترشی متاهل

سیرترشی متاهل


یه قاشق کاکائو توی یه فنجون شیر ...دومین قاشق کاکائو برای درست کردن یک 

جزیره ...با سومین قاشق جزیره ی تنب کوچیک شد ...با چهارمین قاشق کاکائو یه 

تنب بزرگ حسابی درست کردم تا کور شود هر عربی که میگه تنب کوچیک و بزرگ مال

ایران نیست و خلیج فارس اسم دیگری دارد.



بعدش که دیگه دلم نیومد تنب بزرگ رو بخورم :ا



توجه : دوستان سیر ترشی که در توییتر و فیس بوک هست

 من نیستم ...یه مدت کوتاه  فیس بوک عضو بودم ولی الان 

چند وقتیه که غیر فعالش کردم .بنابرین اون خانم خوشگلی که 

باهاشون گپ میزنین متاسفانه یا خوشبختانه بنده نمیباشم .




+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 22:48  توسط سیرترشی متاهل  | 


نمیدونم قدیما مژده اومدن بهار رو کی یا چی میداد .ولی این سالها


مگس و پشه ی نوبرونه ی بهاری هستند که با اومدنشون میفهمیم 


بهار از راه رسیده.






+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 12:7  توسط سیرترشی متاهل  | 



اولش صدای غلت خوردن یه جسم سنگین روی پشت بوم و بعد صدای افتادن همون 

جسم سنگین و جهش یکی دو متری من از بستر گرم و نرم خواب صبحگاهی ...

رعد و برق بود... در واقع اسمان قرمبه بود با اون صدای مهیب ...

امروز باید خوشحال باشم ...یه اتفاق هیجان انگیز  برای شروع روزم داشتم 

(حتی اگر این اتفاق پریدن از خواب با صدایمهیب باشه) 

مگر چند بار در زندگی میشه با صدای رعد و برق از خواب پرید؟




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 10:35  توسط سیرترشی متاهل  | 


 رسالت من در این دنیا ،  مورد هدف قرار گرفتن توپ های 

سرگردان درون پارکی و برون پارکی میباشد.





+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 17:7  توسط سیرترشی متاهل  | 

 

دخترکم در حد سوار شدن ترن هوایی شهر بازی ذوق زده بود و من از اینکه از شیشه ی

 اتوبوس بی آر تی فقط نظاره گر ترافیک سنگین قبل از عید هستم نه مبتلا به آن .

با این اتوبوس بیشتر از نیم ساعت طول نمیکشد که به مقصد برسیم و این دلیلی شد تا

 از روی اجبار نه از روی خوش قلبی !صندلی رو به باسن ِ گنده ی خانمی که با تمام وزن رو

صورتم خم شده بود  ببخشم.

دستمال کاغذی رو از کیفم بیرون اوردم . یکی به دخترک و یکی هم برای خودم  تا میله  را

بهداشتی تر چنگ بزنیم .

ارووم گفتم با این میله ی پشت صندلی رو بگیر .این میله ها خیلی آلوده ن و ممکنه ویروسی

 بشیم .دخترکم از همین هم ذوق کرد و با خوشحالی دستمال کاغذی رو مچاله کرد و میله رو

محکم چسبید . پیش خودم فکر کردم چقدر بچه ها میتونن مثبت  باشن که از هر چیزی  توی

زندگیشون اینقدر لذت ببرن .

خانم باسن گنده که با فداکاری من روی صندلی ولو شده بود گفت: چرا با دستمال کاغذی؟

توضیح دادم که از یه ویروس آنفلوانزای کشنده تازه جان سالم به در برده ام و دلم نمیخواد

دوباره میزبان ویروسی دیگه باشم .

خانم پیری با تاسف و تاثر نگاهی بهم کرد و گفت : طفلک

خانم جوان تری که نقش فرهیخته ی جمع را بازی میکرد گفت: برو دکتر روانشناس .اشکالی

نداره فقط قرص میده بخوری و خوب بشی.

چشمم به پسر  کوچولویی بود که تلو تلو میخورد و هر  از گاهی با سرو وصورت به پشت صندلی

و پای خانمها اصابت میکرد .

خانم باسن گنده که با فداکاریِ من روی صندلی ولو شده بود زیر لب گفت : خودشو لوس کرده.

و من پیش خودم فکر کردم اگر این خانم جوان با چادر و پسر کوچولو معصومش یک ایستگاه زودتر

 سوار شده بودند و من صندلیم  رو  با کمال میل  در اختیارشون گذاشته  بودم،  الان

غصه ی صندلی از  دست رفته رو نمیخوردم.

خانم مسنی گفت: به شماها چه ؟راحتش بذارین.

احساس یه بیمار وسواسی بهم دست داده بود در حالی که فقط میخواستم ویروسی نشم.

پیرزن با دلسوزی گفت:توکل داشته باش .دلتو قرص و محکم کن هیچی نمیشه .

لبخند زدم.من وسواسی نیستم مادر جان .نگران نباشین .

پسرکوچولو  که همراه مادرش بود تعادلش رو از دست داد و کفش خانم باسن گنده رو لگد کرد .

کفش  پسرک ،گٍلی بود و خانم باسن گنده با فریاد گفت :اه شما که بلد نیستین، سوار وسیله ی

 عمومی نشین .

خانم فرهیخته ی جمع گفت: بهتره به تربیت بچه ها اهمیت بدین اینجوری خودتون هم راحتین .

دخترکم همچنان با ذوق از شیشه بیرون رو نگاه میکرد .

پیرزن گفت:...

خانم باسن گنده ولو شده رو صندلی گفت:...

زن جوان فرهیخته گفت :...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 22:40  توسط سیرترشی متاهل  |